|
|
|
|
یه سری چیزارم خُب نمیشه که گفت آخه اُفت داره - اینجا میدونی جاش نی ...
ترجیح میدم تنها بشینم بی اعتنا به هرچی هر طرفمه !!!
+
تاريخ جمعه دهم خرداد 1392ساعت 13:58 نويسنده sonami
|
یه طرف مادر که باز نشسته دست به دعا یه طرف آینده که باز می سپاری دست خدا یه طرف می فهمی دلتو پای هیچی ندی
یه طرف حرفایی که دوست داری به هیشکی نگی یه وقتا دلت می خواد که بگذره و پیر شی سریع یه وقتی پیر میشی می بینی جوونیت سر هیچی پرید یه طرف سر و کله زدن با دردای خودت... یه طرف دیدن دردای بقیه ... خدا به هممون رحم کنه ...
+
تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 0:0 نويسنده sonami
|
تازه داریم کاراموزی معاینه رو کشف میکنیم !!!!!! یعنی از مریضاش گرفته تا استاد و ماما و پزشکش سوژه خنده اس و صد البته که دانشجو اصلا تو این دسته قرار نمیگیره . دیروز رفتیم استاد که نیومده بود - بهش پیام دادم استاد گفتین بیایم نیومدین خودتون قرار نیس بیاین ؟ میگه : ااااا شرمنده کاری برام پیش اومد - تا یه رب دیگه سرو کله ام پیدا میشه ! حالا اومدن میبینیم طراوت و شادابی بعد از خواب قیلوله در چهره شون هویداست !!!!!!!!! الله اکبر .......... دکتره میگه دیروز با بچه ام رفته بودم تولد دوستم !! میگه : خرس گنده برا خودش تولد گرفته !!!! خوب حالا او بنده خدا خرس گنده - تو چرا پاشدی رفتی قر دادی واسش؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدشم نشستن ۳ نفری از پیتزا در سایزهای مختلف و سالاد ماکارونی و الویه و کالباس و خلاصه هرچی معده ما نسبت بهش حساس بودو گفتن و من و مونام جزوه جلومون بود ولی اصلا تو یه فضای دیگه بودیم .... داشتم ضعفو به معنای واقعی کلمه بالا می اوردم براشون ................ خدارو خوش میاد واقعا ؟ بعدم ۱پیرزنه که بهش احتمالا همه میگن حاج خانوم اوده قراره بستری شه میگن زنگ بزن پسرت بیاد رضایت بده میگه گوشی ندارم از همینجا زنگ بزنین - مامام دلش سوخ زنگید بعد اینکه عملیاتو با موفقیت انجام داد میبینیم ازون پشت از کیف مادر جان داره صدایی به خارج منعکس میشه !!!!!! بعدشم که سرو کله یه خانومه باردار اومد که احساس میکرد حرکاتش بچه اش کم شده ولی ماشاا... حرکات خودش که حرف نداشت !!!!! هرچی از دهنش در اومد به دکتر بینوا گفت که زهرمارش شد تولد دیشب ولی اخرش که دید خیلی داره بهش برمیخوره و به شوهرشم توهین میشه - یه عدد نامه شکایت نوشت و مام تهشو با امضاهای خوکشلمون صفا دادیم !!!!!!! ابقیه اتفاقاتم که حال ندارم بگم !!!!!!!!!!!!!!!! ولی خیلی بامزه بود و خوش گذش!!!!!!! دلتون بسوزه !!!!!!!!!!!!!!!!!
+
تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 12:1 نويسنده sonami
|
قشنگ ترین حس زمانیه که یه اتفاق خوب برات می افته و مطمئنی که اون اتفاقخوب یه پاداش از طرف خدا برای تو بوده ...
+
تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 11:11 نويسنده sonami
|
شبی از شبهای اخر- من و مونا رفتیم که بریم بیرون ! و بعدشم رفتیم !!! خوب طبق معمول قانون جدید این ترم - سر ایسگاه مسخره چرخش خارجی انجام دادیم و نزول کردیم و بلافاصله راه افتادیم۰ مقصد مشخص نبود ولی من مثلا با هدف قبلی اومده بودم که به همه چی توجه داشتم الا همون !!!!!! و اگه مونا نبود یاداوری کنه- دست از پا قشنگ تر برمیگشتم !!!!!!!!!!!!! دیگه هرطور بود گشتیم و گشتیم و کلی راه رفتیم و خریدایی هم که انجام دادیم همش پر ازمفهوم بود و اینده نگری ازش میبارید !!!!!!! اگ خیلی علاقه مندید ببینیدشون میتونید صدسال دیگه که رفتیم سر خونه زندگیمون رو در یخچالمون مشاهدهشون کنید !!!!!!!!!! اصلا مغـــــــــــزه مغز ... تازه انقد راضی کننده بود که تصمیم گرفتم زین پس خریدهامو به این سمت سوق بدم !!!!! خوب دیگه همچنان دور زدیم و مونا واسه رایت فیلم کره ای مورد علاقه اش ۵ تا دی وی دی خرید که در ساعات پایانی شب یکیش سوزید ..... بهتره هرچه سریعتر بگذریم از کنار این خاطره !!!!! خوب - برا اولین بار خودمونو زودتر از همیشه جمو جور کردیم و قرار شد که با سرویس همی الان برگردیم و نذاریم واسه ۱ ساعت دیگه -همشم اعلام میکردیم که ضعف چقد احساس بدیه ... قرار شد در یک حرکت ضربتی تاکسی بگیریم و بریم در اخرین ایسگاهی که سرویس میاد حضور بهم برسانیم و از سوپریای همون ورا هدف اصلیو به انجام برسونیم. ۱۰۰۰ت نوش جون راننده که مارو به موقع رسوند و مام رفتیم مغازه- ادر ابتدای امر که ۲ عدد مینو خریدیم و به علت نداشتن مگنوم دوبل قرار شد از مغازه کناری مجدد سوال کنیم درباره اش !!!!!!! در حین حساب کردن خانم مونارو دیدم که بالای سر شیرها ایستاده و اشاره به مقوله ماست داره -۲ تام ازونا برداشتیم واسه انجام مراسم ماست بندی ! که یاد سفارش خانم شاعر راجع به شارژ افتادیم - نمدونم سر این اخریه یکم سهل انگاری کردیم یا از فشار مگنونم به فکر فرو رفتیم که تا اومدیم بیرون دیدیم سرویس از جلو ایسگاه پرواز کرد و هرچند مونا یه ذره حرکت رفت ولی دیگه چرخاشو کشیده بود بالا تحفه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! بــــــــــــــــله دیگه خیلی زیبا و بدون اینکه به رومون بیاریم تا بشری بو ببره چه بر ما گذشته با عنوان این جمله مونا که : همه اینا خاطره اس و تایید من و نه هیچ حرف و حرکت دیگه رفتیم تو سوپری بعد واسه مگنوم دوبل !!!!!! یعنی عزم و اراده در حد خانم گروید ۸!........... بعد ازینکه از اینطرف نا امید شدیم حرکت کردیم تا در ۱ ساعت باقی مانده برسیم به ایسگاه اول !!!!!!! ( الان گروید ۸ رفت سزارین مثه اینکه ) با این ضعفی که داشتیم مارو چه به پیاده روی ولی همون مگنوم هی بهمون انگیزه میداد که بریم تا به سوپری های بعد و بعد برسیم ولی اصلا انگار قحط شده بود- کلی مغازرو گشتیم ولی دریغ. تو ۱ مغازه که ۵ دقیقه با صاحبش راجع به تفاوتش با مگنومایی که اون داش بحث میکردم فقط !!!!!!! در طی راهم گور ۱ دونه مینورو کندیم و وقتی دیدیم فایده نداره و مونام طفلی ۱ صحنه رف که پی بردم بچه داره از دس میره ( ۱ نی نی جلو ۱ مغازه وایساده میگه من این بچرو زیاد دیدم !!!!!! حالا بچه اگ دورانی که مادرش تصمیم به بارداری گرفته روهم بذاری روسنش ۲ سالش میشه !!!!! من موندم کجاها دیدش این !!!!!!!! میگم مونا این بیچاره ۱ سالشو که قنداق بوده و تو خونه انداخته بوده - نصف بعدیشم بغلی بوده تازه راه افتاده تو این نصفه سال که تو ۱ ماهشم خونتون بودی کجاها دیدیش مثلا ؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه : نه من دیدمش !!!!!! ) دیگه صلاح دیدم مجددا تاکسیرو بگیریم .... به سمت ایسگاه اول . که از قضا اونجام ۱ بستنی و ابمیوه فروشی داره ولی متاسفانه اونجام دوبل مورد نظرو نداش و سر اخر مونا به اب طالبی راضی شد و بنده ام به فالوده بستنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه ایجو شد با ماااااااااااااااااااا- اینم از خاطرات بی سرانجامی که ما میسازیم . خوب حالا به نظرتون تشابه مگنوم دوبل کلاسیک با فلاوده بستنی من هیچ ولی با اب طالبی که مونا خرید چی بود؟؟؟؟
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 23:43 نويسنده sonami
|
قلبـــــــــــــــــم ... پرجمعیت ترین شهر دنیاست !!!
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 23:37 نويسنده sonami
|
امشب لیله الرغائب - همون شب ارزوهای معروف که هنوز اونطور که باید درک نکردمش . امسال اخرین شب ارزوهایی بود که با هم بودیم - با هم سحری خوردیم - باهم روزه گرفتیم - با هم رفتیم امام زاده و دعای کمیل خوندیم و برگشتیم خوابگاه ........... اخرین شب ارزوهای دوران دانشجویی - اینم پــــــــــــــــــر ...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:24 نويسنده sonami
|
میان مرغان مهاجر آن که در انتهاست شاید ضعیف ترین باشد ... شاید امّا ... دل بسته ترین است ...
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:30 نويسنده sonami
|
+
تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:36 نويسنده sonami
|
ماما ضربان قلب آینده را می شنود … روزماما، به همه ماماهای نازنین و مهربون تبریک .
سلآآآم به همه اشناها. امروزم گذشت - اخرین روز مامای دوران دانشجویی بود که داشتیم - به همین سادگی ... غیراز خودمون فک نکنم عده زیادی تا خودمون اطلاع ندادیم خبر داشتن ازش! کاراموزی معاینه بودیم و رئیس بیمارستان با یه جعبه شیرینی اومدو به پرسنل تبریک گفت و رفت. با کلی نذر و نیاز بلاخره پرسنل محترم منت گذاشتن به فرق سرمون و از شیرینیاشون بهمون تارف کردن !! چقدم که بدمزه بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش به جای شیرینی و تبریک میلی متری یکم ارزش و احترام بیشترشه .... کاش.. اینم از روز جهانی مــــــــــامــــــــــــــا - روز مــــــــــــا. و اینگونه قصه ما به سر رسید ....
+
تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 22:15 نويسنده sonami
|
می آیی ... با خواهش این و آن ! در پوشش آرزوهای دیگران !! می روی ... با هزار آرزوی گران ! برای خود !! نه برای دیگران .
"مونا جون تولدت مبارک "
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:0 نويسنده sonami
|
مادرم مرا ببخش!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:0 نويسنده sonami
|
سلام بچه ها !!!!!!!! من همین دوروبرام ولی نامحسوس زندگی میکنم !!!! !!! دارم اوضاع اطرافو با دقت ارزیابی میکنم !!! بعضی از حرکات و حرفارو تجزیه تحلیل و هضم میکنم بلکه درس و نکته ای کسب کنم ازش !!!!!!! تا الانکه هرچی خواسم پراز سجایای اخلاقی و اجتماعی باشم و ب کله مبارک زاویه دادم و ذره بین گرفتم جلو چشام -اونطور که باید رضایت بخش نبوده جمع اوری اطلاعتم !!!!!!!!!!!!!! دیگه دارم کم کم رو میارم به حرکات انفرادی و لبخند ملیح بدتر از هزاران فحش -در جواب سخنان گهربار بقیه و البته در پاره ای از لحظات تقلب از تجربیات پربار بعضی از خواص - بنظرم نتیجه بهتری داشه باشه - حالا یه مدت روال این باشه تا بعد .
+
تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:52 نويسنده sonami
|
تا روزی کــه بــود،
+
تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 9:0 نويسنده sonami
|
خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم . . .
در ندانستن من تلاطمها . . .
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 20:16 نويسنده sonami
|
همه چیز خنده دار بود…
+
تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 21:36 نويسنده sonami
|
دیوانه ام می کند ...
+
تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 0:0 نويسنده sonami
|
+
تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 0:0 نويسنده sonami
|
مانند یک بهار … اخرین ۲۷ اسفند دانشجویی هم - دور از هم -... روزگاری سرشار از ارامش برات ارزو دارم.
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 0:24 نويسنده sonami
|
مُــردم
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 20:20 نويسنده sonami
|
ღ しѺ√乇ღ گآهیــ اَز دوستــ ـدآشتَنــ هآیَمـ اِحسآسـ ِ پَروآز میکُنمـ … ღ しѺ√乇ღ
+
تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 20:1 نويسنده sonami
|
هنوز هم مثل انشاهای دوران دبستان با نتیجه گیری مشکل دارم . . .
+
تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 13:6 نويسنده sonami
|
اینکه مرتب خودتو به دیگری یادآوری کنی تا فراموش نشی ، عجیب غم انگیزه !
+
تاريخ دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 14:3 نويسنده sonami
|
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام ... همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم !
+
تاريخ دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 13:59 نويسنده sonami
|
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است -
+
تاريخ جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:0 نويسنده sonami
|
تمام ترسم از این است ;
+
تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 12:22 نويسنده sonami
|
با سلاااااااااااااااااااام. پس از مدتها اومدم در حالی که اواخر ترم رو سپری میکنم به حول و قوه الهی . اومدم شرح کوتاهی ازین چن وقت بدم و برم !!!!!!!!!!!!!!!!!! شاید فردا برم خونه شایدم نه !!! هنوز به نتیجه نرسیدم !!!!!!!!!!!!!! از دیروز صب سرما خوردم و امروزم تغییر صدا دادم ... مامانم صبح عمل کرد و پلاتین دستشو در اورد ... امروز مثه دیروز امتحان دادم و باز هم نمره کامل رو کسب کردم ( نمره کامل در اینجا یعنی ۵ !! ) پدر بچه ها هم رفتن سالن و فعلا گوشیمون خوابیده !! الانم تو لیوان پارچ نمام دارم چای سبز مینوشم . مقاله زبان باید ترجمه و حفظ کنم !!!!!!!!!!!!! از دست این استادا با خوابای رنگارنگشون ...
+
تاريخ سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 23:11 نويسنده sonami
|
یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن... راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره...
تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن ... !!!
+
تاريخ یکشنبه سوم دی 1391ساعت 0:32 نويسنده sonami
|
من بلندای شب یلدا را - تا خود صبح شکیبا بودم... شب شوریده ی بی فردا را - با خیال تو به فردا کردم... چه شبی بود !؟ عجب زجری بود !؟ غم آن شب که شب یلدا بود ...
+
تاريخ جمعه یکم دی 1391ساعت 0:0 نويسنده sonami
|
یکی از روزهای ابتدای کاراموزی بهداشت - واکسیناسیون . فک میکنم تقریبا ۱ماه پیش بود که واکسیناسیون رفته بودیم - اتاقش بیش از حد نقلی بود و روابط حتی اگه دوستانه ام نبود باید به زور دوستانه میشد !!!!!!!! جونم واستون بگه روز اول یا دوم کاراموزی بود و بنده که مصمم شده بودیم تا کاراموز خوب و شایسته ای بوده و تا جایی که میشه کمتر بخندم به صورت خودکار پا میشدم و ویزیت میکردم نی نی هارو !! خیلی جدی خودمو گرفته بودم و هربچه ای رو که میاوردن اسمو فامیلشو میپرسیدم و یادداشت میکردم و پروندشو پر میکردم تا اینکه .................. مادر زنی به همراه داماد شاخ شمشادش که به تازگی پدر شده بود نوشو اورده بود و اومد جلوم - طبق روال عادی اسمشو پرسیدم که به خوبی جواب داد بنده خدا اما وقتی پرسیدم فامییلیشو من منی کرد و زیر لب میگف : اب! ابش!!!! ابشا!!!! ابشار!!!!!!!!!! ابشار مرخص !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم هر کلمه ای که میگف چشام بیشتر گرد میشد !!!!!!!!!!!!!!!!!! پرسیدم : چی ؟؟؟؟؟ هر هری کرد و گف فامیلشونو عوض کردن نمدونم چی بود !!!!!!!! حالا من موندم این فامیلشون بوده که عوض کردن یا ۱چیز دیگه بوده و رفتن اینو گذاشتن !!!!!!!!!!!! مادر زن از قیافه من پی برد که اوضاع خرابه و گف وایسا برم بگم دامادم بیاد از بیرون - منم در این فاصله قیافمو شبیه مادر بزرگ همسرم کرده بودم !!!!!!!!!!!!!
بعد چن دقیقه دیدم بابای نی نی با یه کت و شلوار اتو کشیده اومد تو و فقط یه گل تو جیب کنار کتش کم داش که بشه - ابشار مرخص !!!!!!!!!!!!!! دوباره سوالمو تکرار کردم - مادر زن جلو در ۱ گوششو جلوتر اورده بود و چشاشو ریز کرده بود تا بدونه کجاشو اشتبا کرده !!! در این لحظه داماد - بی خبر از گند مادر زن - صداشو صاف کرد و ابرویی بالا انداخت و با افتخار پاسخ داد : افشار !!!!!!!! افشار مقدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چن ثانیه تو شوک بودم- یه نگاه انداختم به مادر زنه و یه نگاه به دومادش و یهو از خنده منفجر گشتم ... البته بعدش به صورت تابلویی تبدیل به سرفه کردمش و با بچه های دگ حرف میزدم و میخندیدم ینی من دارم به حرفای بی مزه اینا میخندم !!!( اما خیلی تابلو بود فک کنم ............ ) فقط دوس داشتم اقای ابشار زودتر مرخص بشه از اتاق تا سیانوز نشدم!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
تاريخ جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 10:47 نويسنده sonami
|
|
|